تبليغاتX
maykela honanian

maykela honanian


بر شانه های باد سوار

با بلیطی تازه

از صفحه های گذشته ی تقویم

می آید ؛

و حتا

پایه های این صندلی قدیمی

میل جوانه زدن دارند؛

و تخت چوبی ام

- که فکر میکند

درخت های پشت پنجره

برایش دست تکان می دهند-

هر شب می خواهد برخیزد؛

 

بهار می آید

اما من؛

با بلیطی باطل شده

به صفحه ی اول همین تقویم باز می گردم.

+نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت17:39توسط مایکلا هونانیان | |

چشم می گذارم بر شانه ات

و می شمارم

روزهای مانده را,

پنهان شو!

دیر یا زود

این کلاغ

با حنجره ام پرواز خواهد کرد

و خبر رفتن مرا

با دو مردمک براق

در دست های تو خواهد گذاشت...

+نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت17:36توسط مایکلا هونانیان | |


آبی ساده بپوش

و زنگ این خانه را بزن,

دلم تنگ شده

برای پر زدن در آسمانی

که راه و بی راه ندارد.

+نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت17:32توسط مایکلا هونانیان | |

به خاموشي رسيدم

 و كلمات شبيه دندان هاي شيري

 يكي ، يكي ، از دهانم ريختند

 سرنهاده بر بالش فراموشي

 قطره ، قطره ، شب تلخ را مكيدم

و پروانه هاي رنگي از خاكستري هايم گريختند

 عقربه هاي كبود و ماه كه در گودال تنهايي اش خزه بسته بود

 و زني كه ديگر زيبايي دست هايش را به ياد نمي آورد...

+نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت17:27توسط مایکلا هونانیان | |

آسمان هست

من هستم

مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب

اما نه برای تو و نه برای هيچکس

در کنار اين مردم

شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند

شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد

اما من وجود دارم

برای تنهايی ديوارهای اتاق

برای انتظار قلبهای بدون عکس

برای ترک خوردگی روح باغچه

من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها

همانطور که آسمان هست

+نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت17:22توسط مایکلا هونانیان | |



آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد

آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد

آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد

آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند

آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد

آن زمان من مرده ام

وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين

ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند

و من از ميان رفتند

و آن لحظه من تنها يک چيز دارم

و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده

اما آنگاه مطمين باش

که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد

زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد

کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت

از رويای زيبای دنيا نگفت

از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت

کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود

نميدانم چرا؟

کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود

+نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت17:19توسط مایکلا هونانیان | |

نیمه شب با تو پریدم از خواب!
بازوانت که مرا نَرم به زنجیر کشید
چشم ِمن هیچ ندید!
تو نبودی و تن ِ سردِ مرا
خاطری گرم به آغوش کشید
از لبت پچ پچوُ نجوا که شنید
چشم ِ من هیچ ندید
بسته بودند مرا در دل ِشب
روی یک تَرک ِ درخت
آب می بُرد مرا در تب ِخواب
آرزو ها می رفت
بازوانت پارو ،
قلب من بی تاب ،
تا که پیچیدم به شب، نیلوفری
چشم ِمن هیچ ندید
خواب بود، اما ستاره، بی ثمر
آسمان را گشته بود،
خاطرت پَر می گشود
هیچ کس با من نبود

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:37توسط مایکلا هونانیان | |





لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی
ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟


لازم است گاهی از مسجد و کلیسا بیرون بیایی و ببینی
پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟


لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکرکنی
که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟


لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را
نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در
وجودت هست یا نه؟


لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و
ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم
بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی
زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک
انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو
برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی
انسان باشی
ببینی می‌شود یا نه؟


و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم
آیا ارزشش را داشت؟
 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:31توسط مایکلا هونانیان | |


باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:29توسط مایکلا هونانیان | |

چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه کوچک
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند
آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند
همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:24توسط مایکلا هونانیان | |


مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه .
جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .
احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز .
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند.....................

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:22توسط مایکلا هونانیان | |


ای همراه قدیمی

تو مرا سرپا نگهداشتی

در گذار سالها و لحظه ها

ولی امشب باید بخوابم

با یاری باده و ساقی

تو را به فردا میسپارم

شاید همین دیروز بود

که تو مرا به پیش راندی

و وقتی رگبار باران بارید

مرا به کشف خورشید بردی

ولی امشب

رویای ماه را خریدارم

تاشاید بخوابم...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت19:20توسط مایکلا هونانیان | |


من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

من آن خرمن

من آن انبار باروتم

که با آواز یک کبریت

آتش میشوم یک سر

هزاران شعله سرخ کنار هم

سکوتم را نکن باور

تمام این قفس ها را

تمام حسرت و این ترس ها را

من به دستانی که میخواهد رها باشد

شکستی سخت خواهم داد!

سکوتم را نکن باور

من آن پرهای بسته منتظر در کنج زندانم

که آواز رهایی

شعر هر روز است زیر لب

سکوتم را نکن باور

من آخر با امید ناب آزادی

تمام بغض ها را

کینه ها را

اندوه ها را

با گلوی یک جهان فریاد آزادی

شکستی سخت خواهم داد

سکوتم را نکن باور

که فردا را همانگونه که میخواهم

همانگونه که باید باشد اما نیست

میسازم

سکوتم را نکن باور

که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

سکوتم را نکن باور

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت18:48توسط مایکلا هونانیان | |

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد............

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت12:1توسط مایکلا هونانیان | |

ديوانه نمي گويد دوستت دارم

ديوانه مي رود تمام دوست داشتن را

به هرجان كندني

جمع مي كند از هر دري

مي زند زير بغل

مي ريزد پاي كسي كه

قرار نيست بفهمد دوستش دارد ...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت11:56توسط مایکلا هونانیان | |


تنها بود و تنها تر میشد وقتی به کلاغ های سیاه

که دیگر به گندم زار کشاورز هجوم نمی بردند

فکر میکرد

نه غمگین که فقط تنها بود!

تنهایی اش از غمش سرچشمه نمی گرفت

و سرچشمه اش هم خشک نمیشد!

نه کلاغ و نه گندم ها

از آن سکوت تلخ بی آوازی

گله ای نمی کردند

ولی از فرط تنهایی و سکوت

در این مرداب لعنتی

غرق تر و ساکت تر میشدند

و چه تلخ است و منزجر کننده

که احساست

تو را در گلو خفه کند...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت11:54توسط مایکلا هونانیان | |

زن که باشی
درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
در باره‌ی لبخندت
که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی
درباره‌ی زیبایی‌ات
.........که دست خودت نبوده و نیست
درباره‌ی تارهای مویت
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها
از روسری بیرون ریخته‌اند
درباره‌ی روحت، جسمت
درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت
قضاوت می‌کنند
تو نترس و زن بمان
احمق‌ها همیشه زیادند
نترس از تهمت دیوانه‌های شهر
که اگر بترسی
رفته رفته
زنِ مردنما می‌شوی
..........

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت11:49توسط مایکلا هونانیان | |

دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
سهراب سپهری

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت11:43توسط مایکلا هونانیان | |

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه



نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد



کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟



می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی




همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز

ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند

دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.


اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم





......من این بازی را دوست دارم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت0:28توسط مایکلا هونانیان | |


گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود ,

وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی می اندازی ...


به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ,


دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی !

همین کافیست ...

کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند ,

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان

عجب سفر باشکوهی !

از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی ,

دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد ...

ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی !

اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند ؟

عجب !      چه انسان هایی !        چه قلب هایی !      و  چه ...

آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی ,

یک شب رها !    رها در آسمان ...

در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند :

پیاده شو ! به مقصد رسیدیم ,

چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است !

اصلا باور کردنی نیست !  انگار اینجا دنیای دیگری است !

بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است ...


ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند ,   

و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی !

ماه ورودت را تبریک می گوید ,

آن وقت تو در دلت می گویی :

چه سعادتی ...

در جمع عاشقان آسمان ...

میهمانیشان ساده است و  عجیب دلهاشان خدایی ...

از یکی از ستاره ها می پرسی :

راستی هر شب اینجا مهمانیست ؟

و او در پاسخ تو می گوید :

دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست !

کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی ..

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت0:22توسط مایکلا هونانیان | |


تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!


کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....


 

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!


این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!


در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…


در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!


هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت0:21توسط مایکلا هونانیان | |


وقتی كه دلت گرفت، وقتی كه دلتنگ شدی
وقتی دیدی هیچ كس نیست كه باورت كنه
وقتی فهمیدی كه كسی نیست به حرفا و درد دلات گوش بده
برو كنار پنجره، پنجره رو باز كن.. یه نگاه به آسمون بنداز
فرقی نداره صبح باشه یا شب، آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه كن
ناخود آگاه احساس آرامش وجودت رو تسخیر می كنه
روحت به پروازدرمیاد
می ری تا اون بالا بالا ها تواوج ابرا
كنار مهربونی كه هر چه قدر هم پیشش بمونی
راضی نمی شی كه ازش دل بكنی
یه لحظه چشماتو ببند..آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد كن
بذاراحساس كنی دفعه ی اولته كه داری این قدر خوب نفس می كشی!

وقتی آروم شدی وفهمیدی كه اون قدر تنها نیستی
چون یكی هست كه همیشه با توست
اگه اشكات جاری شد بی خیال... بذار ببارن
اون موقع است كه به آرامش واقعی رسیدی
و پشتت واسه مقابله با مشكلات محكم ترشده
و حالا با توكل بیشتر
به اون بزرگ ودوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی
وقتی پنجره رو می بندی انگار برگشتی سرجای اولت
اما این بار با امید و توكل بیشتر
سعی كن نه تنها وقتی دلتنگی بلكه همیشه
حتی اگه یه ذره هم كه شده به سراغش بری و باهاش درد دل كنی
یادت باشه هیچ وقت پیوند چشماتو با آسمون قطع نكنی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت0:18توسط مایکلا هونانیان | |


پنجره را باز ميكنم

در آغوش آسمـان فرياد ميزنم ...

حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند

حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند

و پريشاني موهايم را بهانه اي ميشود ...
 
زوزه هاي دلواپس انتظار

زير بار سنگين قدم هايم ناتواني خود را خش خش ميكنند
 
تاريكي آرام از فراز كوهها فرود مي آيد
 
امشب از جنس فريادم

از جنس نيـــاز ...
 
در دالان هاي تاريك ترديد كورسوي كوچكي از اميد اما

هنــوز نفس نفس ميزند
 
امشب همدوش تاريكي ام ...

فرياد به هر چه تاريكي

كه مرا اين چنين سخت در آغوش گرفته است ...
 
فرياد به تو اي دل

تا باز ماني ز سوختن

و فرياد به تو اي چشم هاي من

كه هنوز و هميشه در اين بغض دردناك غلت می خوريد ...
 
فرياد به قفل اين سكـــوت كه هنوز بسته است

و اي آسمـــان فرياد به بادهايت كه اينگونه بر گونه هاي خورشيـــد سيلی

مي زنند.
 
و اي بادها فرياد به شما که به آفريننده تان بگوييد

گناه خورشيد چه بود كه اينگونه به شلاق كشيده شد؟
 
امشب خورشيد در حسرت پــرواز بيدار است

امشب خورشيد گيسوانش را به باد خواهد داد

تا شايد شاخه درختي تكيه گاهش شود

و ترانه اي يابد از رهايي

تا نجات اين چشم هاي ساكت خاموشي

كه هيچ گاه پلك نمي زنند ...
 
امشب خورشيد تشنه نور است

و آسمــان روزي ، در هراس گم شدن هميشه خورشيد در برفها

خواهد ماند . . .

روزي كه خورشيد

براي هميشه در انجماد مبهم برف ها گم ميشود . . 
 
آه .  .   .     .

كاش تاريكي می گذاشت خورشيد براي هميشه در آغوش آسمانش بماند

گوش كن!   چگونه می خندند ستاره ها در نبود خورشيد !!!
 
امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز خواهد كرد

گرچه براي پرواز آسمان تاريك است و دستان خورشيد خسته

اما درون آسمان هنوز آتشي روشن است

كه امنيت رفته را باز مي آورد

و ترانه اي به گوش ميرسد كه از نخستين سكوت جهان مي آيد ...

ظرف آبي بايد برداشت

عكس آسمـــان و خورشيـــد درون کاسهء آب هم

بدون شك زيباست
 
و اين تصوير شروع داستاني ست كه تا ابد ادامه مي يابد

گرد تو ميچرخد

و در من تمام ميشود ...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت20:19توسط مایکلا هونانیان | |


خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از

زندگي ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگری

متعلق به خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن

نگاه کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا

روي شن بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام

بوده است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:    “خدايا تو

گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت

ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامی

که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم

گذاشت. اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدی بود زماني بود که تو را

درآغوشم حمل مي کردم.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت20:17توسط مایکلا هونانیان | |



همين الان.......در همين لحظه...

* يک نفر به در فکر شماست.

*يک نفر نگران شماست.

*يک نفر دلش براي شما تنگ شده

*يک نفر مي خواهد با شما حرف بزند.

*يک نفر مي خواهد که با شما باشد.

*يک نفر آرزو داره تا شما مشکلي نداشته باشيد.

*يک نفر اميد به پشتوانه شما و حمايت شما دارد.

*يک نفر مي خواهد دستهاي شما را نگه دارد.

* يک نفر مي خواهد همه مشکلات شما حل شود.

* يک نفر مي خواهد شما خوشحال باشيد .

*يک نفر مي خواهد شما او را پيدا کنيد.

*يک نفر موفقيت شما را داره جشن مي گيره

*يک نفر دوست داره به شما هديه بدهد.

* حتي يک نفر فکر مي کند که خود شما هديه هستيد.

*يک نفر شما را دوست دارد.

*يک نفر آرزو دارد که شانه شما براي حل مشکلاتتان باشد.
 
يک نفر منتظره تا .......



+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت20:15توسط مایکلا هونانیان | |


به خاطر تمام حرفهايى که به تو نگفتم

مرا ببخش

به خاطر نداشتن واژه هايى زيبا تا ثابت کنم

که هميشه با خود و با تو صميمى خواهم بود

و اگر نمى توانى آن را در عشقم حس کنى

پشيمان هستم که به اندازه ى کافى نثارت نکردم

اما به خاطر عشق خود پشيمان نيستم

به خاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم

آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مى شتابد

تمامشان را دوباره انجام مى دهم

چيزى را پس نخواهم داد

چرا که با عشق تو هزاران زندگى را در يک زندگى گذرانده ام

و هرگز نمى توانم

براى عشق پشيمان باشم

شايد ساعاتى تو را غمگين کرده ام

اما به تمامى آن خاطرات مى انديشم

مى دانم که مى بايست مى يافتم

بهترين را برايت

و اکنون قول خواهم داد

و اگر اين را در چشمانم نمى بينى

در باقى زندگيم پشيمان خواهم بود

همه ى ما اشتباه مى کنيم

مهم نيست که چقدر سخت تلاش مى کنيم

اما قلب ها مى شکنند

هنگامى که پشيمانى به سراغمان مى آيد

و ما يکديگر را به دليلي نمى بخشيم

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت13:15توسط مایکلا هونانیان | |


آدمی دو قلب دارد !

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند .

ازعشق تانفرت



+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت12:46توسط مایکلا هونانیان | |


زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
***
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت12:10توسط مایکلا هونانیان | |


پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!



+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت11:39توسط مایکلا هونانیان | |


فاصله ها را برداريم
وقتي كه صبح مي آيد

آب و جارو بزنيم
دلهايمان را
و بپاشيم سبدهاي گل و لبخند
به پاكيزگي شبنم و نور
به دامان روشن چشم هاي خفته در بهترين لحظه قرن!
قبل از آنكه برود در ساكت گور.....
نشنود هيچكسي آواي كسي

كاش هرچيزي در وقت خودش پيدا بود
مثل ذهني بيدار
يا شاخه گلي در طول زمان
يا حتي در لحظه مرگ
نه بر سنگ فرش مقبره ها

چلچراغ روي بام
روشن نمي كند ذره اي هم از خانه تنهايي من!

كاش آنقدر گل ببخشيم و بكاريم
تا كه گلها به استخوانهاي ما بگيرند پيوند
تا كه خود بوته اي از گل بشويم
تا كه در هيچ كجا
حتي گور
چشم براه شاخه اي گل پلاسيده نشويم



+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت10:38توسط مایکلا هونانیان | |